دانلود فرهنگ لغت فارسی عربی محمد غفرانی در فایل pdf
تاريخ صرف و نحو
سيد حميدرضا مهاجرانى
دانشگاه آزاد اسلامى - واحد مشهد
راويان و اهل علم را راى بر آن است كه واضع و بانى علم نحو و اصول، اين دانش شريف، علىبن ابىطالبعليهالسلام است. آن حضرت اصول اين علم را به يكى از اصحابش به نام ابوالاسود دئلى ظالم بن عمرو يكى از بزرگان تابعين القا نمود و او با راهنماييها و ارشادهاى حضرتعليهالسلام بر اين دانش بيفزود.
اين دانش را بدان جهت نحو ناميدهاند كه چون امامعليهالسلام هنگام القاى اصول آن بر الاسود به وى گفت: «انح هذا النحو واضف اليه ما وقع اليك». يا به روايت ابن انبارى هنگامى كه ابوالاسود اصول اوليه را جمعآورى نمود و خدمت آن حضرت عرضه كرد حضرت به وى فرمود: «نعم ما نحوت او ما احسن هذا النحو الذى نحوت».
ولى اين امكان نيز وجود دارد كه گفته حضرت تمامى سخنان فوقالذكر باشد. ابن انبارى و ابوجعفر رستم طبرى در مورد علت نامگذارى اين دانش به «نحو» معتقدند كه چون حضرتعليهالسلام شمهاى از اين دانش را در اختيار ابوالاسود نهاد. ابوالاسود از وى اجازه خواست كه به مانند آنچه كه علىعليهالسلام ساخته، بسازد از اين رو اين دانش نحو نامگذارى شد كه البته طبق نظر طبرى و ابن انبارى بايد معناى كلمه نحو را «مانند» و «مثال» در نظر بگيريم. عبارت اين دو عالم چنين است: «انما سمى النحو نحوا لان اباالاسود الدئلى قال لعلىعليهالسلام و قد القى اليه شيئا من النحو قال ابوالاسود فاستاذنته ان اصنع نحو ما صنع فسمى ذلك نحوا». (1)
عالم و فيلسوف بزرگ جهان اسلام ابن ابىالحديد معتزلى در ابتداى اثر جاودانه خود «شرح نهجالبلاغه» آورده است: «از جمله دانشها دانش نحو است و تمامى مردم مىدانند كه حضرت علىعليهالسلام اولين كسى است كه اين علم را پىريزى نمود و جوامع و اصول آن را به ابوالاسود القا نمود از جمله اين كه: كلام بر سه قسم است اسم، فعل و حرف و از جمله تقسيم كلمه به معرفه و نكره و تقسيم وجوه اعرابى به رفع و جر و جزم و جر، و اين خود از زمره معجزات است كه به يك انسان هديه مىگردد زيرا نيروى استدلال بشر نمىتواند بدين پايه از استنباط دستيازد». (2) و اين قوه استدلالى شبيه به معجزه كه ابن ابىالحديد بدان اشاره كرده همان است كه حضرت در كلام جاودانه خود از آن بصورت «ينحدر عنى السيل ولايرقى الى الطير» (3) تعبير و ياد كرده است.
عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينورى در كتاب الشعر والشعراء مىگويد: «ابوالاسود ظالم بن عمرو را بايد در رديف نحويون آورد زيرا كه وى اولين كسى استبعد از امامعليهالسلام، كه در زمينه دانش نحو كتاب نگاشته». (4) و ابن حجر در الاصابه مىافزايد: «ابوعلى قالى از زبان ابواسحق زجاج و او از ابوالعباس مبرد نقل كرده كه واضع اول دانش نحو و همچنين اولين كسى كه اقدام به نقطهگذارى قرآن نموده ابوالاسود دئلى است و وقتى از ابوالاسود سؤال شد كه راهنماى وى در اين امر چه كسى بوده پاسخ داده كه اين امر را از علىبن ابيطالب اخد نمودهام». (5) ابن انبارى در نزهة الالباء از قول ابوعبيده معمربن مثنى آورده كه ابوالاسود نحو را از علىبن ابيطالب آموخته است».
علت نامگذارى اين دانش به نحو
ابن انبارى در ابتداى اثر خود نزهة الالباء آورده است:
واضع اول اين دانش علىبن ابيطالبعليهالسلام است و ابوالاسود اين دانش را از محضر وى كسب كرده و علت نامگذارى آن به نحو مطابق آنچه كه ابوالاسود روايت مىكند چنين است كه روزى ابوالاسود به حضور امام رسيده و متوجه مكتوبى در دست وى شده و مىپرسد كه اين چيست؟ امام در پاسخ مىگويد: من در زمينه كلام عرب تامل نموده و متوجه شدم كه در اثر همنشينى با حمراء يعنى عجمها به فساد و خطا كشيده شده لذا بر آن شدم كه قوانينى وضع نمايم كه مردم بتوانند براى درستسخن گفتن بدان مراجعه كرده و از آن به عنوان يك مرجع قابل اعتماد استفاده كنند سپس آن مكتوب را به من داد كه در آن چنين نگاشته شده بود: «كلام بطور كلى به سه دسته اسم و فعل و حرف تقسيم مىگردد. اسم آن است كه از مسماى خود خبر دهد و فعل آن است كه از حركت مسمى خبر دهد و حرف آن است كه افاده معنى نكند. و به من گفتبه مانند اين روش قوانينى را تدوين نمايم و اضافه فرمود كه بدان كه اسم به سه دسته تقسيم مىگردد مضمر، اسم ظاهر، و اسمى كه نه ظاهرى است و نه بصورت مضمر، كه البته منظور ايشان از اسمى كه نه ظاهر باشد و نه مضمر اسم مبهم مىباشد. ابوالاسود مىگويد بعد از آن من باب عطف و صفت را وضع كردم و بعد از آن باب تعجب و استفهام را، تا اين كه به باب حروف مشبهة بالفعل (ان واخواتها) رسيدم اما در رديف اين حروف «لكن» را ذكر ننمودم و وقتى آن را به حضرت عليهالسلام عرضه نمودم ايشان امر فرمودند كه لكن را نيز در رديف آنها قرار دهم واين چنين بود كه هر گاه بابى از ابواب نحو را تدوين مىنمودم آن را به ايشان عرضه مىكردم تا اين كار كامل و عارى از نقص گرديد آن گاه حضرت فرمودند «ما احسن النحو الذى قد نحوت» يعنى چه نيكو روشى است روشى كه تو در پيش گرفتى و بدينسان اين دانش «نحو» نامگذارى شد. (6)
رد يك نظريه
علاوه برآنچه راجع به انتساب علم نحو به امام علىعليهالسلام گفته شد، ابن نديم نيز در الفهرست از قول محمدبن اسحق آورده كه دانش نحو از ابوالاسود گرفته شده و او نيز آن را از علىبن ابيطالبعليهالسلام اخذ نموده است اما در اين بين عدهاى را راى بر آن است كه واضع اين دانش نصربن عاصم دئلى و يا ليثى است و نيز از قول ابى عبدالله بن مقله از ثعلب چنين روايت گشته كه ابن لهيعه از نصربن عاصم آورده كه واضع اول اين علم عبدالله بن هرمز است. ابن انبارى نيز در نزهة الالباء مىگويد: «عدهاى را راى بر آن است كه نصربن عاصم واضع دانش نحو است اما اين گفته صحيح نيست چرا كه عبدالرحمن اين دانش را از ابوالاسود گرفته و بنابر روايتى ديگر از ميمون الاقرن». (7)
اما از آنجا كه تمامى روايات وضع علم نحو را به امام نسبت دادهاند راى صحيح همان است كه گفته شد و همچنين از ابوالاسود روايتشده كه در پاسخ به اين سؤال كه اين دانش را از چه كسى اخذ نمودهاى اذعان داشته كه حدود و قوانين اوليه آن را از علىبن ابىطالبعليهالسلام اخذ نموده و افرادى كه نحو را از ابوالاسود اخذ نمودهاند، عنسبة الفيل و ميمون الاقرن و نصربن عاصم و عبدالرحمن هرمز و يحيى بن يعمر بودهاند. ابن نديم گفته كه به اعتقاد برخى از دانشمندان نصربن عاصم نحو را از ابوالاسود گرفته و سيوطى در بغية الوعاة از ياقوت آورده كه نصربن عاصم در زمينه قرآن و نحو به ابوالاسود استناد مىكرد و از قول وى نقل مىنموده است. (8)
در خطبه شرح الكتاب اثر سيبويه از قول ابن انبارى چنين نقل شده كه قراءت آيه شريفه «ان الله برى من المشركين ورسوله» در عصر پيامبر واقع شده و به همين علت پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله به علىعليهالسلام دستور فرمودند كه قوانين علم نحو را پايهريزى فرمايد و امام هم قوانين اوليه اين دانش را به ابوالاسود تعليم داد و در خلال آن عوامل و روابط و حركات اعرابى و بنائى را به وى آموخت. ابوالاسود نيز مجموعه قوانين نحو را تاليف نمود و هر گاه كه اشكالى بر سر راه وى قرار مىگرفتبه اميرالمؤمنين مراجعه مىنمود و امام وى را راهنمايى مىفرمود تا جايى كه حضرت كار وى را تاييد كرد و عبارت «نعم ما نحوت» را به وى فرمود و به همين دليل به جهت تفائل به لفظ علىعليهالسلام اين علم نحو خوانده شد. اما اين روايت نمىتواند صحيح باشد زيرا زبان در زمان پيامبر حالتبكر خود را حفظ كرده و از اشتباه و لحن مصون بوده اما در زمان خلافتحضرت علىعليهالسلام به اين دليل كه غير عربها بويژه فارسها با اعراب همنشين شده بودند اشتباه و لحن در زبان رسوخ كرد و انگيزهاى قوى جهت پايهريزى دانش نحو ايجاد كرد.
ابن نديم در اثر ارزشمند خود «الفهرست» در مورد پيدايش دانش نحو چنين مىگويد: «من نسخهاى از قوانين اوليه نحو در چهار برگ كه از نوع ورق چينى بود مشاهده كردهام كه دلالتبر اين دارد كه نحو از ابوالاسود گرفته شده كه موضوعات مندرج در آن پيرامون فاعل و مفعول بود كه از قول ابوالاسود نگاشته شده كه به خط يحيى بن يعمر بوده و زير آن به خط عتيق آورده شده كه اين خط علان نحوى است و زير آن نيز خط نضربن شميل قرار داشت.» (10)
جدول زير نيز كه اشاره به طبقات نحويون دارد ثابت مىكند كه عبدالرحمن بن هرمز نحو را از ابوالاسود گرفته است:
طبقه اول ابوالاسود دئلى (69م) عبدالرحمن بن هرمز (م117)
طبقه دوم عنبسة الفيل (م ؟) يحيى بن يعمر عدوانى (م129) نصربن عاصم ليثى (م89) ميمون القرن (م؟)
طبقه سوم ابن ابى عقرب (م؟) عبدالله بن ابى اسحق حضرمى (م117)
طبقه چهارم ابوعمربن العلاء (م153) عيسى بن عمر ثقفى (م139) بكربن حبيب (م؟)
طبقه پنجم يونس بن حبيب (م؟) خليل بن احمد فراهيدى (م 175)
طبقه ششم نصربن شميل (م؟) سيبويه (م 180 يا183)
علم صرف و اشتقاق
سيد محسن امين در اعيان الشيعه جلد اول مىگويد كه واضع اول علم صرف معاذبن مسلم بن ابى ساره هراء كوفى عموى محمدبن ابوساره رواسى و يا بنابر روايتى پسر عموى وى است. وى استاد كسانى است كه سيوطى نيز در جلد دوم المزهر و در بغية الوعاة اذعان داشته كه واضع علم صرف معاذبن مسلم است كه از پيشوايان نحو مىباشد. وى بعد از تعمق در علم نحو علم تصريف را ابداع كرد اما گروهى از نحويون اين دانش را انكار كردند. سپس مىافزايد كه از همين امر آشكار مىشود كه واضع اول اين دانش معاذبن مسلم است.
سيوطى در اوايل مىگويد: «واضع اول علم صرف معاذبن مسلم است و ليكن وى در تصريف كتاب مستقلى را تدوين ننمود و در واقع اين دانش با دانش نحو آميخته بود و اولين مؤلف علم صرف مازنى بوده». (11) نجاشى نيز در رجال خود معاذ را در رديف مؤلفان شيعه آورده و همچنين سيوطى در اوايل مىافزايد كه: «اولين كسى كه علم صرف را به صورت دانش مستقل از نحو مطرح و حدود آن را به جهان عرضه كرد و بابهاى مستقل آن را معين كرد ابوعثمان مازنى است». (12) همچنين در تقسيم العلوم و كشف الظنون اثر حاجى خليفه آمده كه اولين فردى كه علم صرف را تدوين نموده ابوعثمان مازنى است و قبل از آن اين دانش مندرج در نحو مىبوده و ابن نديم نيز در رديف تاليفات مازنى به يك اثر در تصريف اشاره مىكند.
صرف و نحو در بصره و كوفه
در صرف و نحو دو مكتب عمده وجود دارد يكى مكتب بصره و ديگرى مكتب كوفه، و از ابتداى كار اين دو مكتب اختلافات زيادى بين بزرگان آنها به وجود آمد. امام سيد محسن امين در اعيان الشيعه جلد اول مىگويد كه با نيان اول علم نحو در بصره و كوفه علماى شيعه بودهاند كه اين دانش را در اين دو سرزمين بسط و نشر دادهاند.
الف - بصره
معروفترين چهره نحو بصره كه به عنوان پيشواى اين دانش در آن ديار مطرح استخليلبن احمد فراهيدى مؤلف كتاب بىهمتاى العين است. وى استاد سيبويه در نحو است و كسى است كه اين دانش را تهذيب كرد و آن را گسترش داد و به بيان علل آن پرداخت. سيبويه علم نحو را از وى آموخت و در تدوين كتاب جاودانه خويش از نظريات خليل بسيار بهره جست. ابن نديم معتقد است كه سيبويه نحو را از خليل گرفته و شاگردى او در محضر خليل كمك بسيار بزرگى در تدوين الكتاب بوده است. كتابى كه هيچ كس قبل از او و حتى بعد از او مانند آن را نتوانستخلق كند. ابن انبارى مىگويد كه خليل بزرگ اهل ادب و قطب اعظم در دانش نحو و تقوا است. وى كسى است كه در تصحيح قياس و استخراج مسائل نحوى گوى سبقت از همگان ربوده و در تحليل علم نحو از قدرتى خارقالعاده برخوردار بوده. سيبويه نيز نحو را از وى فراگرفته و در محضر وى شاگردى كرده است وى بيشتر نقل قولها را در الكتاب از زبان خليل آورده است، خليل اولين كسى است كه فرهنگ لغت نگاشته و اشعار عرب را جمعآورى كرده است. ابن خلكان در وفيات الاعيان آورده كه «خليل امام و پيشواى علم لغت و نحو است وى بانى دانشى است كه از زمان خلقت تا به امروز هيچ كس را ياراى خلق آن نبوده.» (13) بالاخره سيوطى در اوايل تصريح كرده كه ضابط اول علم لغتخليل بن احمد فراهيدى است.
ب - كوفه
پيشواى نحو و لغت در مكتب كوفه كسائى ابوالحسن على بن حمزه است كه آگاهترين مردم آن ديار در اين دانش بوده است و در زمينه غريب يگانه روزگار خويش سيوطى در بغيةالوعاة چنين آورده: «ابن اعرابى مىگويد كه كسائى دانشمندترين مردم در نحو است». (14) خطيب را راى بر آن است كه كسائى در سنين بالاى عمر خويش نحو را فرا گرفت و داستان آن چنين بود كه وى وارد بر گروهى شد و خواست كه شدت خستگى خود را ابراز دارد و گفت «عييت» آن قوم به وى گفتند كه بيا و با ما همنشينى كن كه در كلام و سخن اشتباه و لحن (خطاى نحوى) نداشته باشى اگر قصد دارى كه انقطاع حيله را بيان كنى بايد بگويى «عييت» اما اگر قصد ابراز خستگى دارى بگو «اعييت» و همين امر باعثشد كه وى فورا به نزد معاذالهراء بيايد و علم نحو را از وى فرا گيرد وچون از محضر معاذ استفاده وافر جست رحل اقامتبه بصره افكند و به شاگردى خليل رفته و به حلقه درس وى پيوست. آنگاه از خليل پرسيد كه اين دانش را چگونه و از كجا فراگرفتى؟ خليل نيز به وى پاسخ داد كه دانش خود را از ساكنان باديهنشين حجاز و نجد و تهامه فراگرفته لذا به باديهنشينان پيوست و از زبان آنها بهرهها جست تا جايى كه آوردهاند كه وى در نوشتن مطالب نحوى پانزده قنينه مركب را مصرف نمود كه البته اين مقدار مكتوبات اوست و جداى از محفوظات وى است. سپس به بصره مراجعت كرد و متوجه شد كه خليل بن احمد دارفانى را وداع نموده و يونس بن حبيب جانشين وى شده است. آن گاه مسائل نحوى عديدهاى بين اين دو عالم درگرفت و نهايت امر يونس به اعلم بودن وى اعتراف كرد و مقام پيشوايى را به او واگذار نمود.
به فراء گفته شد اختلاف تو و كسائى در چه بود در حالى كه در نحو مانند هم هستيد فراء پاسخ داد كه روحيه و علم كسائى همواره مرا به شگفت مىآورد. ما مانند دو نحوى با هم مناظره مىكرديم اما نسبت من به وى مثل پرندهاى بود كه با منقار خود جرعهاى از درياى بيكرانه علم او مىنوشيد. كسائى و محمدبنحسن شيبانى در يكروز رخت از جهان فانى بربستند. رشيد در اين مورد گفت كه فقه و نحو در يك روز به خاك سپرده شدند.
شايان ذكر است كه بصره اولين شهرى است كه قوانين نحو در آن ابداع و تدوين شد و بعد از گذشتيك قرن كوفه نيز مكتب خاصى را تاسيس كرد و با مكتب بصره به منازعه پرداخت. ابن نديم در الفهرست مىگويد: «بصريون در علم نحو بر ما (كوفيان) مقدمند زيرا علم ادب عربى از آنها اخذ شده». (15) در جدول ص102 برگرفته از جلد دوم كتاب ضحىالاسلام احمدامينمصرى پيشوايىوتقدم بصريانبركوفيان در نحو اثبات شده است:
پىنوشتها و مآخذ
1- الفهرست، اثر ابن نديم، ص 105، ج اول.
2- شرح نهجالبلاغه، اثر ابن ابى الحديد، ج1، ص204.
3- نهجالبلاغه، اثر شيخ محمد عبده، خطبه شقشقيه.
4- الشعر والشعرا، اثر ابن قتيبه، ص86.
5- الاصابه فى تمييز الصحابه، اثر ابن حجر عسقلانى، ج2، ص405.
6- نزهة الالباء، اثر ابن انبارى، ص34.
7- همان، ص210.
8- بغية الوعاة، اثر سيوطى، ج2، ص423.
9- قصدت.
10- الفهرست، ابن نديم، ص418.
11- الاوائل، اثر سيوطى، ص18.
12- همان، ص25.
13- وفيات الاعيان، اثر ابن خلكان، ج3.
14- بغية الوعاة، اثر سيوطى، ص89.
منبع :http://www.hawzah.net/Per/Magazine/ME/048/me04807.asp