X
تبلیغات
زبان و ادبیات عرب- آموزش زبان عربی

زبان و ادبیات عرب- آموزش زبان عربی

تطورات شعر عرب

تطورات شعر عرب

(درعصرهاي جاهلي-اسلامي واموي)

محمد جعفر  ورزي

 

 

مقدمه:

بي شك زبان عربي يكي اززبانهاي زنده دنياست واشعارعربي يكي ازمظاهرزيباي اين  زبان  است اما تاريخ ادبيات عرب به دوره هاي مختلف تقسيم مي شود در اين مقاله برانيم كه تطورات شعر عرب وشعراي ان رادردوره هاي نخستين يعني جاهلي-اسلامي واموي بررسي نماييم

 

تطورات شعر عربي در عصرهاي جاهلي ، اسلامي و اموي

محمد جعفر ورزي

واژه ي ادب [1] : واژه ي ادب از كلماتي است كه معني آن همراه با تحول زندگي قوم عرب و انتقال آن از بدويت به مدنيت تغيير يافته و پي در پي معاني نزديك به هم پيدا كرده تا اين معني را كه امروز متبادر به ذهن مي شود به خود گرفته كه عبارت است از سخن رسا كه به نيت تأثير در عواطف خواننده يا شنونده به شعر يا نثر انشا شود .

اما اگر در عصر جاهلي راجع به كلمه ي ادب جستجو كنيم آن را در زبان شاعران نمي يابيم ، بلكه به كلمه ي « آدب » به معني كسي كه مردم را به طعام فرا مي خواند بر مي خوريم ، مانند شعر طرفه بن العبد

نحن في المشتاه ندعو الجفلي          لا تري الآدب فينا ينتقر

جهات تفوق و تكامل زبان عرب [2] :

1–     مهاجرت حضرت ابراهيم با زن و فرزند خود به سوي وادي غير ذي زرع مكه

2–     مهاجرت قحطانيان كه عربهاي جنوبي بودند به سوي شمال

3–     اسواق حجاز و تأثير در ادب عرب

4–     تفوق قريش بواسطه ظهور پيغمبر بزرگ اسلام و نزول قرآن به زبان عربي

قرآن كريم نيز در سوره ي يوسف به زبان عربي اهميت داده است [3]

 

شايد زماني كه كلام ساخته شده شعر نيز بوجود آمده باشد ، زيرا احساس از فطرت انسان سرچشمه مي گيرد و با خلقت انسان همراه او بوده و شعر بيان احساس در قالب كلام است . پس مي توان گفت كه از زماني كه كلام بوجود آمده شعر نيز بوجود آمده است .

 

 

اصل شعر براي بيان احساسات بوده و هر چه گذشته هدفهاي ديگري نيز به آن وارد شده است كه از جمله مي توان تكسب يا استفاده هاي سياسي را ذكر نمود . در شعر عرب نيز مانند ديگر زبان ها ، اهداف گوناگوني وجود داشته است .

منشأ و زمان آغاز شعر عرب براي ما معلوم نيست . قديمي ترين قطعه هايي كه به دست ما رسيده است مربوط به جنگ بسوس يا كمي قبل از آن است [4]. ولي مطمئناً قبل از آن نيز اشعاري وجود داشته كه از بين رفته است .

شعر عرب را از نظر زمان به 7 عصر تقسيم كرده اند :

1- عصر جاهلي 2 - عصر اسلامي 3 - عصر اموي 4 - عصر عباسي 5 - عصر اندلس 6 - عصر انحطاط 7 - عصر نهضت

 

در اين مقاله به بررسي تطورات شعر و معرفي شاعران بزرگ در سه دوره ي جاهلي ، اسلامي و اموي مي پردازيم .

دوره ي جاهلي

دوره ي جاهلي كه مربوط به زمان قبل از اسلام است ، دوره ايست كه در آن زندگي اعراب بسيار ساده و ابتدايي و خالي از فرهنگ و تمدنها بوده است و شاعران نيز براي سرودن شعر موضوعاتي جز چيزهاي ساده ي اطراف خود چيزي نداشتند . اشعار آنها بيشتر در مورد وصف بيابان ، شتر ، اسب ، زن ، شراب و افتخار به قبيله ي خود و مسايل اخلاقي بوده است .

باديه مثل مدرسه اي بود كه شاعران جاهلي در آن پرورش مي يافتند . آنها معتقد بودند كه هر شاعري را شيطاني است كه شعرش را به او القاء مي كند .

همچنين براي هر شاعري يك راوي بود كه مانند شاگرد در كنار معلمش زندگي مي كرد و سبك او را پيروي مي كرد و شعرش را منتشر مي ساخت .

شعر جاهلي وحدت تأليف نداشت . شعر جاهلي با ايستادن در اطلال و آثارخانه محبوب و ذكر خاطره هاي گذشته و بيان حوادث راه در كنار ناقه اش و پايان ناگهاني همراه مي باشد . عاطفه شاعر جاهلي بسيط بوده است و دامنه خيال او چندان وسيع نيست .

شعر جاهلي ما را از اوضاع اجتماعي ، سياسي ، تاريخي و اقتصادي آن دوران آگاه مي كند . همچنين يكي از منابع مهم تاريخي براي آگاهي از اوضاع قبل از اسلام است و عنوان « ديوان العرب » شايسته ي آنهاست .

اغراض شعر جاهلي

1 – وصف : آنچه شاعر حس مي كند از زمين و آسمان و موجودات ديگر كه بيشتر پديده هاي محيط خود اوست . مانند : منازل ، مسافرت ، بيابان پيمايي و صحرا نشيني . اما وصف در شعر ، غرض مستقلي نيست ، بلكه آن را ابزاري براي رسيدن به هدف اصلي خود مي داند كه بتواند عواطف و احساسات مخاطب را تحريك كند .

2 – مدح : ثناي قبيله و پهلوانان ميدان كارزار و يا فردي كه در حق شاعر نيكي كرده است از موضوعات مدح در شعر جاهلي مي باشد . مدح از ابواب مستقل شعر بوده و موضوع آن تفاخر به ارزشهاي حاكم بر زمان جاهلي است .

3 – رثاء : از مقاصد اصلي شعر است و ماده ي آن همان صفات و خيال پسنديده ي آن زمان مي باشد . شاعران در اين غرض از عاطفه اي حزين و دردناك پس از مرگ و اظهار نا آرامي و تحير درباره ي حقيقت هستي برخوردارند .

4 – هجاء : سلاح برّنده شاعر جاهلي است و گاه به منافره يعني حكم به برتري فردي يا قبيله اي كشانده مي شد . شاعر جاهلي در هجاء به عيوب جسماني و اخلاقي نظر دارد .

5 – فخر : موضوعات فخر در شعر جاهلي ، شجاعت ، كرم ، بخشش ، جوانمردي و كمك به مستمندان مي باشد . البته افتخار به اصل و نسب ، شرب خمر و اعمال غير اخلاقي از تاريكيهاي شعر جاهلي نيز محسوب مي شود .

6 – غزل : اساس شعر جاهلي تغزل است . ذكر زن در قصيده با نامهاي مختلف مانند : عنيزه ، سلمي ، عبله . .. ديده مي شود . غزل مجوني و اباحيگري كه تصويري از دنياي غيراخلاقي آنان مي باشد ، در شعر اكثر شاعران جاهلي ديده مي شود . غزل باديه يا عذري و عفيفانه اندك بود و فقط در شعر بعضي مانند « عنتره » ديده مي شود .

7 – خمر : وصف شراب ، كيفيت آن و تأثيرش بر روان شاعر جاهلي نيز از اغراض شعر جاهلي است .

8 – زهد و حكمت : زهد و حكمت شاعر جاهلي بر اساس تجربه و گذر زمان و نيز معاشرت شاعر با بزرگان مي باشد . عبارت كوتاه و حكيمانه ي شاعراني مانند « زهير » نشان از تأمل و تفكر و تجربيات شاعر در زندگي مي باشد .

نخستين شاعر جاهلي مهلهل است كه در شعر رثاء مهارت و استادي داشته است .

شاعران صعاليك ، شاعراني هستند كه به جوانمردي و شجاعت معروف بوده و غالباً زندگي خود را در كوهها و دره ها با غارت اموال ثروتمندان سپري مي كردند . معروفترين شاعران صعاليك عبارتند از « شنفري » « تأبط شرا » « عمروة بن الورد »

معروفترين زن شاعر « خنساء » كه شهرت او در فن « رثاء » مي باشد. اشعارخنساء در رثاي  برادرانش « صخر » و «‌معاويه »‌است .

شاعران مكتب مضري آناني بودند كه بيشتر بر امور حسي تأكيد دارند . معروفترين آنها عبارتند از « اوس بن حجر » « نابغه ذبياني » « زهير بن ابي سلمي » « حطيئه » كه اين شاعران را اصحاب « حوليات » نيز ناميده اند .

معلقات :

معلقات اشعاري هستند كه بوسيله ي 7 تن از شاعران جاهلي و به روايتي 10 نفر سروده شده اند . اين اشعار را به خاطر عظمتي فني و ارزش ادبي به ديوار كعبه آويزان مي كردند . به معلقات ، مذهبات ، السبع الطوال و السموط نيز گفته مي شود.گردآورنده  اين اشعار « حماد الراويه » مي باشد .

صاحبان معلقات

1 – امرؤالقيس ( 540 – 500 م ) [5]

پدرش حجر كندي ، بر قبيله ي بني اسد در سرزمين نجد حكومت داشته است . امرؤالقيس عمر خود را در خوشگذراني و عياشي و بدمستي و سرودن غزليات عشقبازي گذرانده است . از اين رو از طرف پدرش رانده شده و با بوالهوسان  در سير و سياحت و باده نوشي و شكار سرگرم بوده و پس از كشته شدن پدرش به هوش آمده و در صدد خونخواهي و پس گرفتن حكومت از دست رفته ي نياكانش بر آمده و جنگهايي را به راه انداخته ، ولي عاقبت شكست خورده و از دست منذر بن ماء السماء گريخته و به ملك روم ( يوستيانوس ) پناه برده و بعد از مدتي در آنكارا به مرض آبله درگذشته است .

امرؤالقيس از شعراي طبقه ي اول جاهلي و بلكه اول انها به شمار مي رود . امام علي ( ع ) نيز او را برترين شاعر عرب مي داند . [6]

القاب او « الملك الضليل » « ذوالقروح » « شاعر غزل و طبيعت » مي باشد . معلقه ي امرؤالقيس از ديگر معلقات مشهورتراست كه آن را در بحر طويل و در 81 بيت سروده است با اين مطلع

« قفا نبك من ذكري حبيب و منزل  بسقط اللوي بين الدخول فحومل »

موضوعات معلقه ي او عبارتند از :

وقوف بر اطلال و گريه بر آثار محبوب ( 8 – 1 )

وصف روز ، دارة جلجل ( 42 – 9 )

وصف شب ، صحرا ، گرگ ، اسب ، شكار ، برق و سيل ( 81 – 43 )

2 – طرفه بن العبد

طرفه پسر عبد پسر سفيان بكري ( 569 - 543م ) نامش عمرو بوده و به واسطه ي بيت شعري كه سروده است لقب طرفه را به وي داده اند . ( طرفه در اصل نام درختي است . )

او در خانواده اي شريف و بزرگوار در بحرين خليج فارس به دنيا آمد . نام مادرش ورده دختر عبدالمسيح بوده است . پدر و جد و دو  عمو و دايي طرفه همه شاعر بوده اند . در كودكي پدرش را از دست داده و تحت كفالت عموهايش در آمده و نسبت به او و مادرش ستم و بد رفتاري شده و خود سر و بي مربي و بي سرپرست بار آمده است . از اين رو به بازيگوشي و لا اباليگري و بد مستي گذرانده و از طرف قبيله طرد و دربدر شده است و در جواني به سرودن شعر پرداخته و در اثر هجاي عمروبن هند ، پادشاه حيره در سن كمتر از سي سالگي به امر پادشاه و به دست حاكم ولايت كشته شده است .

طرفه شاعري رئاليسم است و ديدگاه وي درباره ي مرگ و زندگي تصويري از روح نامطمئن و مضطربش مي باشد .

 بسياري از ادبا معلقه ي او را بر تمام شعر جاهلي برتري مي دهند چون علاوه بر مزاياي شعري واجد فوايد تاريخي و آرايي درباره ي زندگي است .

معلقه ي طرفه در بحر طويل سروده شده و داراي 104 بيت است با اين مطلع :

« لخوله اطلال ببرقه تهمد         تلوح كباقي الوشم في ظاهر اليد »

موضوعات معلقه طرفه عبارتند از :

غزل و وصف خوله ( 10 – 1 )

وصف شتر ( 44 – 11 ) وصف افكار و مذهب زندگي خويش ( 45 تا آخر )‌

3 – زهير بن ابي سلمي ( 627 – 530 م )

زهير از تيره مزينه از قبيله ي مضر در نجد به دنيا آمده و مادرش غطفاني بوده است . از اين رو به نزد شخصي عاقل و ثروتمند و زمين گير به نام شامه ي شاعر كه دائي پدرش بوده شاگرد وار به فرا گرفتن شعر و حكمت پرداخته و سپس نزد اوس بن حجر ( پيشواي مكتب اوسي ) طريقه ي شعر گفتن او را آموخته و دنبال كرده است .

زهير در عصر جاهليت به عنوان مردي بزرگ و ثروتمند و حكيم شهرت داشته است و عمر خود را در دلسوزي و پند و اندرز و حق گويي و خير خواهي و ديانت گذرانده است و در اشعارش معاني حكمي فراوان است . از اين رو به شاعر حكيم معروف است .

معلقه زهير در 62 بيت و در بحر الطويل سروده شده است با اين مطلع :

أمن ام اوفي دمنه لم تكلم        بحو مانه الدراج فالمتثلم

علت سرودن آن پايان يافتن جنگ در بين دو قبيله عبس و ذبيان بوده كه در مدح و سپاس مسببان صلح و ضمناً در دعوت به صفا و سازش و دوستي و ترك جنگ و كشتار سروده است

موضوعات معلقه اش عبارتند از :

وصف منزلگاه و كوچ و سفر ( 15 – 1 ) ، مدح مصلحان ( 25 – 16 ) ، اندرز به صلح و بيان عواقب آن ( 35 – 26 ) .

 4- ابوعقيل لبيد بن ربيعه ( 661 – 560 م )

او از اشراف قوم و شجاعان و پهلوانان كارزار بوده و ناتوانان را ياري مي كرده و از واردين و مهمانان به خوبي پذيرايي مي كرده است . او همراه وفد بني عامر به حضور پر نور پيغمبر اسلام مشرف شد و اسلام آورد و سپس قرآن مجيد را حفظ كرد و از سرودن شعر توبه كرد و در زمان خليفه ي دوم به كوفه رفت و در انجا سكونت گزيد و در زمان حكومت معاويه به سال 41 هجري در سن بيش از صد سالگي درگذشت .

قصيده ي معروف او معلقه اش است كه در بحر كامل و در 88 بيت سروده شده است ، با اين مطلع :

عفت الديار محلها فمقامها       بمني تأبد غولها فرجامها

مضمون و مفاد قصيده اش ياد منزل محبوب و وصف شتر و لهو و تغزل و كرم  خود و فخر به خود و قومش ، به عادت شعراي جاهلي است .

5-  عمروبن كلثوم  :

او از قبيله تغلب كه پدرش رياست قوم را داشته و مادرش ليلي دختر مهلهل است [7]. شاعر در محيط عزت و رياست پرورش يافته و در سن پانزده سالگي به رياست قوم خود رسيده است و در محاكمه اي كه ميان دو قبيله ي تغلب و بكر با حضور عمروبن هند ، پادشاه حيره انجام يافت ، نماينده ي تغلب و وكيل و مدافع آن بوده و مدافع بكر نيز حارث پسر حلزه شاعر بوده است . چون عمروبن كلثوم به واسطه ي غرور و نخوت و جواني از عقل و سياست حارث شكست خورد و در اثر عدم رعايت مقام و احترام پادشاهي ، ملك حيره را آزرده ساخت ، خود و قومش خشمگين از مجلس بيرون آمدند و بالاخره طوري شد كه ملك حيره را در مجلس بكشت و باعث تشديد عداوت در بين تغلب و پادشاهان مناذره و طرفداران آنان و وخامت اوضاع و حوادث ناگوار براي شاعر شد . قسمتي از معلقه اش در اثناي داوري نظم شده و بقيه بعد از قتل پادشاه حيره سروده شده است . اين معلقه به اندازه اي شهرت داشته است كه افراد قبيله ي بني تغلب كوچك و بزرگ ، آن را از بر كرده و با ترنم و آواز مي خوانده اند .

اين معلقه در بحر وافر و داراي 101 بيت است با اين مطلع :

الاهبي بصحنك فاصبحينا         ولا تبقي خمور الا ندرينا

مضمون معلقه ي عمر شامل مفاخره ، وصف شراب و معشوقه و مفاخره و تهديد مي باشد .

6-  عنتره بن شداد ( 615 – 525 م )

او از شجاعان بنام و شاعران والامقام جاهليت است مادرش كنيزي حبشي و پدرش از بزرگان بني عبس بوده است . چون مادرش كنيزك بوده است ، پدر او را به فرزندي قبول نكرده و به كارهاي بردگان واداشته تا در جنگي كه با غارتگران درگير شده و دليري و مردانگي از خود نشان داده و آزاد شده است . سپس در جنگهاي زيادي شركت كرده است و در جنگ مشهور داحس و غبراء ، سركرده سپاه و پهلوان ميدان كارزار بوده است .

عنتره به عبله دختر عمويش عشق مي ورزيد . ولي او از شاعر نفرت داشته است . عنتره شخصيتي كم نظير و پاك و كريم و شجاع و دور از هر گونه پستي و دنائتي بوده است .

مشهورترين اشعارش معلقه ي اوست در بحر كامل و 81 بيت با اين مطلع :

هل غادر الشعراء متردم             ام هل عرفت الدار بعد توهم

7- حارث بن حلزه :

او يكي از بزرگان قبيله بكر بن وائل است كه در اواخر قرن ششم ميلادي در گذشته است . شهرت شاعر در اثر سرودن اين معلقه است . علت نظم آن موضوع داوري در حضور عمربن هند براي حل اختلاف در بين دو قبيله بكر و تغلب بوده است كه شاعر در دفاع از قوم خويش و رد سخنان و ادعاهاي عمر بن كلثوم سروده شده است .

در اين معلقه ، فن خطابه و فنون جنگي و هنر نمايي و مهارت قابل ملاحظه اي به چشم مي خورد .

معلقه ي حارث در بحر خفيف و داراي 82 بيت است با اين مطلع :

آذنتنا ببينها اسماء                      رب ثاو يمل منه الثواء

مضمون معلقه ي حارث بن حلزه عبارت است از : وقوف بر ديار محبوب و وصف شتر و تشبيه آن به شتر مرغ ( 14 – 1 )، دفاع از حقوق قوم و ابطال دروغها و ستمهاي قبيله تغلب ( 20 – 15 ) ، بي مبالاتي شاعر و قومش از سخن چينان ( 31 – 21 ) ، مفاخر بكريان ( 39 – 32 ) .

 

عصر اسلامي :

اين عصر با حضور اسلام ( 622م ) آغاز مي شود و تا زمان به قدرت رسيدن معاويه ( 40 هجري ) ادامه مي يابد . در اين دوره با استقرار نظام اسلامي ، بيشتر همتها مصروف آموختن و تفسير قرآن و جمع آوري حديث گرديد و عنايت به شعر با توجه به مضامين آن كه عموماً در اسلام مورد قبول و پذيرش نبود كم شد و به جاي آن ضرورت نشر و تبليغ دين جديد رونقي چشمگير به خطابه بخشيد . پيامبر اكرم ( ص ) و امام علي ( ع ) مشهورترين خطيبان اين عصر مي باشند .

كعب بن زهير ، حسان بن ثابت ، ابوذويب هذلي و خنساء نيز مشهورترين شاعران اين عصرند كه به دليل درك عصر جاهلي و اسلامي مخضرم خوانده مي شوند .

كعب بن زهير ، پس از ظهور اسلام به هجو پيامبر گرامي ( ص ) و دشمني با اسلام پرداخت و از سوي پيامبر مورد تهديد قرار گرفت و سرانجام توبه كرد و قصيده ي مشهور « بانت سعاد » را سرود و پيامبر او را بخشيد .

حسان بن ثابت نيز شاعر رسول الله و اهل مدينه بود . در جاهليت امراي شام را مدح مي كرد . سپس به دنبال هجرت رسول اكرم ( ص ) با قوم خود اسلام آورد  . رسول اكرم درباره ي او فرموده است « شعر حسان از زخم تير بر تن كافران كاري تر است» . شعر او پس از اسلام نيز فخامت دوره ي جاهلي را از دست نداد و با عناصر اسلامي در آميخت و شعر متعهد اسلامي را به وجود آورد .

انگيزه هاي خطابه در اين عصر به دليل ضرورت و احساس نياز و زوال شعر گسترش يافت . همچنين كتابت به دليل نياز به تدوين قرآن ، اداره ي جامعه و ارتباط با ديگر ملتها توسعه يافت .

اغراض شعر اسلامي شامل : دعوت به مبادي و اصول ديني ، هجو دشمنان ، رثاي شهداء و افتخار به پيروزي در مقابل دشمنان مي باشد .

معاني شعر اسلامي عميق ، دقيق ، سرشار از عاطفه ديني ، روشني و سادگي در معاني و افكار و خيال ، خودداري از غزل مجوني و هجو ركيك بود .

اسلوب شعر اسلامي : اجتناب از الفاظ غريب و مبتذل ، رواني و زيبايي سبك ، اقتباس از قرآن كريم و احاديث نبوي .

 

عصر اموي :

سرآغاز اين دوره با به قدرت رسيدن معاويه در سال 40 هجري مي باشد و به سال 132 هجري يعني همزمان با روي كار آمدن اولين خليفه ي عباسي پايان مي يابد .

عصر اموي را به دلايلي مي توان عصر بازگشت ارزشهاي جاهلي به ممالك اسلامي نام نهاد . فاسد بودن حاكمان ، عصبيت آنها ، افتخار به اصل و نسب و قبيله از ويژگيهاي بارز اين دوره مي باشد .

شعر عربي كه در عصر جاهلي تنها در خدمت قبيله بود در آغاز ظهور اسلام به خدمت دعوت دين جديد و نشر مبادي و اصول آن همت گماشت و در حقيقت به عنوان اسلحه اي در راستاي مبارزه با دشمنان اسلام محسوب مي شد . اما شعر دوره اموي ، بازگشت به مضمونها و ارزشهاي جاهلي است . اگر چه شعر از لحاظ معاني ، خيال ، عاطفه و اسلوب تغييرات چشمگيري داشت اما شاعر اموي همچنان به دوره ي جاهلي نظر داشته و ايستادن بر اطلال و دمن ، خود از بارزترين نمونه و دليل بازگشت جاهلانه است . نقش شاعران در امور سياسي اين دوره قابل اهميت است . رشد شعر سياسي و استقلال غزل ، تصويري آشكار از اوضاع سياسي و اجتماعي را به نمايش مي گذارد . شعر سياسي اين دوره كه حاصل كشمكش هاي داخلي احزاب و گروههاي مختلف بر سر خلافت مي باشد در بيشتر موارد براي اثبات و تأييد افكار و انديشه هاي اين گروهها به كار گرفته مي شد .

رشد شگرف شعر سياسي ، استقلال غزل ، اشعار نقائض ، تكوين فقه ، تفسير ، نحوه رسوخ زبان عربي در ديگر ممالك از دستاوردهاي ادبي اين دوره است .

نابغه جعدي – جميل بن معمر ( معروف به جميل بثينه [8]) – ليلي الا خيليه – عمر ابي ربيعه – وليد بن يزيد – ذوالرمه – اخطل – فرزدق – جرير – كميت بن زيد اسدي ، مشهورترين شعراي اين دوره مي باشند .

اقسام شعر در عصر اموي :

1 – شعر ديني : فرزدق ، كميت

2 – شعر سياسي : جرير ، اخطل ، فرزدق ، كميت

3 – غزل مجوني : عوامل اصلي گسترش آن اباحيگري و فساد اجتماعي محسوب مي باشد و اشعار عمر ابي ربيعه ، احوص ، وليد بن يزيد در اين قالب شعري سروده شده است .

4 – غزل عذري : فقر و محروميت از مهمترين دليلهاي رشد آن مي باشد . اشعار قيس بن ملوح ، جميل بن معمر ، ليلي الاخيليه در اين قالب شعري سروده شده است .

5 – اراجيز : ذوالرمه ، روبه

اسلوب ذوالرمه ميل به الفاظ غريب و اصطلاحات كهن عصر جاهلي مي باشد .

نقايض : اشعاري است كه شاعر با قصيده خود معاني قصيده ي دشمن را نقض مي كند و فخر دشمن را به هجو بر مي گرداند و فخر واقعي را به خود نسبت مي دهد . اصحاب نقائض، جرير ، اخطل و فرزدق مي باشند . ارزش نقائض از نظر سياسي نمايانگر اختلافها و كشمكشهاي احزاب سياسي بر سر خلافت مي باشد . از نظر اجتماعي ، تصويرگر جامعه اي است كه هنوز ارزشهاي جاهلي در آن حاكم است . از نظر ادبي نيز برخوردار از ارزشهاي لغوي و نيز حفظ زبان عربي مي باشد .

شاعران معروف عصر اموي :

1- اخطل ( 710 – 640 هجري )

او مشهورترين مداح بني اميه است . اسلوب وي در مدح ، همان اسلوب شاعران جاهلي است . قصايد را با تغزل آغاز مي كند و سپس به ذكر صفات ممدوح يا صفات قوم او گريز مي زند . مدايح او بيشتر در نشر دعوت بني اميه و بيان فضايل و توجيه اعمال آنهاست . وي آنان را سزاوارترين خلق به خلافت مي داند .

هجا در نزد اخطل غالباً بعد از مدح يا بعد از يك مقدمه تغزلي يا فخري آغاز مي شود و مخالف خود را به بخل و مكر محكوم مي كند . هجا ي اخطل بيشتر از آنكه تهاجمي باشد تدافعي است و در عين حال گزنده و درد آور . اخطل در وصف شراب از سبك مكتب اوسي ( مضري ) جاهلي كه بيشتر به وصف حسي تأكيد دارد نظر مي كند . شعر اخطل در تكسب به شعر نابغه شبيه است . اخطل به شاعر هجو ، فخر و شراب شهرت دارد .

2 – جرير ( 114 – 30 هجري )

شهرت جرير در هجا مي باشد . هجاي او دردآور و تلخ است و مانند ديگر شاعران هم عصرش از اسلوب شاعران جاهلي پيروي مي كرد . وي در هجا مفاخر خويش را به رخ حريف مي كشاند و از فخر به عنوان اهرمي براي تحقير استفاده مي كرد . مارون عبود معتقد است كه جرير بهتر از هر كس مي دانست چگونه مزبله ها را بكاود و آنچه نهان است پيش چشمان آورد و به توصيفشان پردازد .

3 – فرزدق ( 114 – 21  هجري )

فرزدق نيز همانند ديگر رقيبانش در موضوعات مختلف ادبي قدرت شعريش را بخصوص در هجا و فخر بروز مي داد . وي هجا را با فخر مي آميزد . يعني در قصائد هجوي خود ميدان وسيعي براي فخرو وخود ستايي مي گشايد . حتي هجوهايش را گاه با فخر آغاز مي كند و همواره از بالا بر خصم خود حمله مي كند . از اين رو گفته اند كه فرزدق چون هجو كند اعتلا جويد .

4 – عمر بن ابي ربيعه ( 93 – 23 هجري )

وي از شاعران غزلسراي بزرگ عرب است كه تنها براي زنان شعر مي سرود و ستايشگر پاكباز زيبايي بود . او از ميان شاعران گذشته مانند امروالقيس است و از جهت رقت كلام ، مي توان نزار قباني شاعر معاصر را با او همانند دانست .

استقلال شعر غزل از اشعار مجوني او شكل گرفت . زيرا وي تمام قصيده را مستقلاً به غزل اختصاص مي داد .

5 – كميت بن زيد اسدي ( 126 – 61 هجري )

او شاعر ، خطيب ، نسب شناس و از مشهورترين شاعران شيعه مي باشد . قصايد وي درباره ي اهل بيت به « هاشميات » معروف است .

 

منابع و مأخذ :

1- قرآن كريم

2 - نهج البلاغه ، حكمت 455 ، ترجمه محمد دشتي

3 - اسكندري ، احمد ، عناني ، مصطفي ، تاريخ ادبيات عرب ، ترجمه رادمنش ، سيد محمد ، ص 125 +

4 - ترجاني زاده ، احمد ، شرح معلقات سبع ، انتشارات سروش ، ص 15

5 - ذكاوتي قراگزلو ، عليرضا ، ترجمه العصر الجاهلي ، انتشارات امير كبير ، ص 13

6-  الفا خوري ، حنا ، تاريخ ادبيات عربي ، ترجمه ي آيتي ، عبدالمحمد ، انتشارات توس ، ص 37

7- محلاتي شيرازي ، صدرالدين ، مقدماتي بر تاريخ ادبيات عرب ص 33

8 - نظام تهراني ، نادر – واعظ ، سعيد – نصوص من النثر و الشعر منذ صدر الا سلام حتي سقوط بغداد – ص 22

 

 

1 – ذكاوتي قراگزلو ، عليرضا ، ترجمه العصر الجاهلي ، انتشارات امير كبير ، ص 13

2 – محلاتي شيرازي ، صدرالدين ، مقدماتي بر تاريخ عرب ص 33

3 – سوره يوسف ، آيه 2

4 – الفا خوري ، حنا ، تاريخ ادبيات عربي ، ترجمه ي آيتي ، عبدالمحمد ، انتشارات توس ، ص 37

1- ترجاني زاده ، احمد ، شرح معلقات سبع ، انتشارات سروش ، ص 15

2 – نهج البلاغه ، حكمت 455 ، ترجمه محمد دشتي

1- اسكندري ، احمد ، عناني ، مصطفي ، تاريخ ادبيات عرب ، ترجمه رادمنش ، سيد محمد ، ص 125 +

1 – نظام تهراني ، نادر – واعظ ، سعيد – نصوص من النثر و الشعر منذ صدر الا سلام حتي سقوط بغداد – ص 22
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:54  توسط محسن . آ  | 

معلقة امرىء القيس

معلقة امرىء القيس


قِفَا نَبْكِ مِنْ ذِكْرَى حَبِيبٍ ومَنْزِلِ

بِسِقْطِ اللِّوَى بَيْنَ الدَّخُولِ فَحَوْمَلِ

فَتُوْضِحَ فَالمِقْراةِ لَمْ يَعْفُ رَسْمُها

لِمَا نَسَجَتْهَا مِنْ جَنُوبٍ وشَمْألِ

تَرَى بَعَرَ الأرْآمِ فِي عَرَصَاتِهَـا

وَقِيْعَـانِهَا كَأنَّهُ حَبُّ فُلْفُــلِ

كَأنِّي غَدَاةَ البَيْنِ يَوْمَ تَحَمَّلُـوا

لَدَى سَمُرَاتِ الحَيِّ نَاقِفُ حَنْظَلِ

وُقُوْفاً بِهَا صَحْبِي عَلَّي مَطِيَّهُـمُ

يَقُوْلُوْنَ لاَ تَهْلِكْ أَسَىً وَتَجَمَّـلِ

وإِنَّ شِفـَائِي عَبْـرَةٌ مُهْرَاقَـةٌ

فَهَلْ عِنْدَ رَسْمٍ دَارِسٍ مِنْ مُعَوَّلِ

كَدَأْبِكَ مِنْ أُمِّ الحُوَيْرِثِ قَبْلَهَـا

وَجَـارَتِهَا أُمِّ الرَّبَابِ بِمَأْسَـلِ

إِذَا قَامَتَا تَضَوَّعَ المِسْكُ مِنْهُمَـا

نَسِيْمَ الصَّبَا جَاءَتْ بِرَيَّا القَرَنْفُلِ

فَفَاضَتْ دُمُوْعُ العَيْنِ مِنِّي صَبَابَةً

عَلَى النَّحْرِ حَتَّى بَلَّ دَمْعِي مِحْمَلِي

ألاَ رُبَّ يَوْمٍ لَكَ مِنْهُنَّ صَالِـحٍ

وَلاَ سِيَّمَا يَوْمٍ بِدَارَةِ جُلْجُـلِ

ويَوْمَ عَقَرْتُ لِلْعَذَارَي مَطِيَّتِـي

فَيَا عَجَباً مِنْ كُوْرِهَا المُتَحَمَّـلِ

فَظَلَّ العَذَارَى يَرْتَمِيْنَ بِلَحْمِهَـا

وشَحْمٍ كَهُدَّابِ الدِّمَقْسِ المُفَتَّـلِ

ويَوْمَ دَخَلْتُ الخِدْرَ خِدْرَ عُنَيْـزَةٍ

فَقَالَتْ لَكَ الوَيْلاَتُ إنَّكَ مُرْجِلِي

تَقُولُ وقَدْ مَالَ الغَبِيْطُ بِنَا مَعـاً

عَقَرْتَ بَعِيْرِي يَا امْرأَ القَيْسِ فَانْزِلِ

فَقُلْتُ لَهَا سِيْرِي وأَرْخِي زِمَامَـهُ

ولاَ تُبْعـِدِيْنِي مِنْ جَنَاكِ المُعَلَّـلِ

فَمِثْلِكِ حُبْلَى قَدْ طَرَقْتُ ومُرْضِـعٍ

فَأَلْهَيْتُهَـا عَنْ ذِي تَمَائِمَ مُحْـوِلِ

إِذَا مَا بَكَى مِنْ خَلْفِهَا انْصَرَفَتْ لَهُ

بِشَـقٍّ وتَحْتِي شِقُّهَا لَمْ يُحَـوَّلِ

ويَوْماً عَلَى ظَهْرِ الكَثِيْبِ تَعَـذَّرَتْ

عَلَـيَّ وَآلَـتْ حَلْفَةً لم تَحَلَّـلِ

أفاطِـمَ مَهْلاً بَعْضَ هَذَا التَّدَلُّـلِ

وإِنْ كُنْتِ قَدْ أزْمَعْتِ صَرْمِي فَأَجْمِلِي

أغَـرَّكِ مِنِّـي أنَّ حُبَّـكِ قَاتِلِـي

وأنَّـكِ مَهْمَا تَأْمُرِي القَلْبَ يَفْعَـلِ

وإِنْ تَكُ قَدْ سَـاءَتْكِ مِنِّي خَلِيقَـةٌ

فَسُلِّـي ثِيَـابِي مِنْ ثِيَابِكِ تَنْسُـلِ

وَمَا ذَرَفَـتْ عَيْنَاكِ إلاَّ لِتَضْرِبِـي

بِسَهْمَيْكِ فِي أعْشَارِ قَلْبٍ مُقَتَّـلِ

وبَيْضَـةِ خِدْرٍ لاَ يُرَامُ خِبَاؤُهَـا

تَمَتَّعْتُ مِنْ لَهْوٍ بِهَا غَيْرَ مُعْجَـلِ

تَجَاوَزْتُ أحْرَاساً إِلَيْهَا وَمَعْشَـراً

عَلَّي حِرَاصاً لَوْ يُسِرُّوْنَ مَقْتَلِـي

إِذَا مَا الثُّرَيَّا فِي السَّمَاءِ تَعَرَّضَتْ

تَعَـرُّضَ أَثْنَاءَ الوِشَاحِ المُفَصَّـلِ

فَجِئْتُ وَقَدْ نَضَّتْ لِنَوْمٍ ثِيَابَهَـا

لَـدَى السِّتْرِ إلاَّ لِبْسَةَ المُتَفَضِّـلِ

فَقَالـَتْ : يَمِيْنَ اللهِ مَا لَكَ حِيْلَةٌ

وَمَا إِنْ أَرَى عَنْكَ الغَوَايَةَ تَنْجَلِـي

خَرَجْتُ بِهَا أَمْشِي تَجُرُّ وَرَاءَنَـا

عَلَـى أَثَرَيْنا ذَيْلَ مِرْطٍ مُرَحَّـلِ

فَلَمَّا أجَزْنَا سَاحَةَ الحَيِّ وانْتَحَـى

بِنَا بَطْنُ خَبْتٍ ذِي حِقَافٍ عَقَنْقَلِ

هَصَرْتُ بِفَوْدَي رَأْسِهَا فَتَمَايَلَـتْ

عَليَّ هَضِيْمَ الكَشْحِ رَيَّا المُخَلْخَـلِ

مُهَفْهَفَـةٌ بَيْضَـاءُ غَيْرُ مُفَاضَــةٍ

تَرَائِبُهَـا مَصْقُولَةٌ كَالسَّجَنْجَــلِ

كَبِكْرِ المُقَـانَاةِ البَيَاضَ بِصُفْــرَةٍ

غَـذَاهَا نَمِيْرُ المَاءِ غَيْرُ المُحَلَّــلِ

تَـصُدُّ وتُبْدِي عَنْ أسِيْلٍ وَتَتَّقــِي

بِـنَاظِرَةٍ مِنْ وَحْشِ وَجْرَةَ مُطْفِـلِ

وجِـيْدٍ كَجِيْدِ الرِّئْمِ لَيْسَ بِفَاحِـشٍ

إِذَا هِـيَ نَصَّتْـهُ وَلاَ بِمُعَطَّــلِ

وفَـرْعٍ يَزِيْنُ المَتْنَ أسْوَدَ فَاحِــمٍ

أثِيْـثٍ كَقِـنْوِ النَّخْلَةِ المُتَعَثْكِــلِ

غَـدَائِرُهُ مُسْتَشْزِرَاتٌ إلَى العُــلاَ

تَضِلُّ العِقَاصُ فِي مُثَنَّى وَمُرْسَــلِ

وكَشْحٍ لَطِيفٍ كَالجَدِيْلِ مُخَصَّــرٍ

وسَـاقٍ كَأُنْبُوبِ السَّقِيِّ المُذَلَّــلِ

وتُضْحِي فَتِيْتُ المِسْكِ فَوْقَ فِراشِهَـا

نَئُوْمُ الضَّحَى لَمْ تَنْتَطِقْ عَنْ تَفَضُّـلِ

وتَعْطُـو بِرَخْصٍ غَيْرَ شَثْنٍ كَأَنَّــهُ

أَسَارِيْعُ ظَبْيٍ أَوْ مَسَاويْكُ إِسْحِـلِ

تُضِـيءُ الظَّلامَ بِالعِشَاءِ كَأَنَّهَــا

مَنَـارَةُ مُمْسَى رَاهِـبٍ مُتَبَتِّــلِ

إِلَى مِثْلِهَـا يَرْنُو الحَلِيْمُ صَبَابَــةً

إِذَا مَا اسْبَكَرَّتْ بَيْنَ دِرْعٍ ومِجْـوَلِ

تَسَلَّتْ عَمَايَاتُ الرِّجَالِ عَنْ الصِّبَـا

ولَيْـسَ فُؤَادِي عَنْ هَوَاكِ بِمُنْسَـلِ

ألاَّ رُبَّ خَصْمٍ فِيْكِ أَلْوَى رَدَدْتُـهُ

نَصِيْـحٍ عَلَى تَعْذَالِهِ غَيْرِ مُؤْتَــلِ

ولَيْلٍ كَمَوْجِ البَحْرِ أَرْخَى سُدُوْلَــهُ

عَلَيَّ بِأَنْـوَاعِ الهُـمُوْمِ لِيَبْتَلِــي

فَقُلْـتُ لَهُ لَمَّا تَمَطَّـى بِصُلْبِــهِ

وأَرْدَفَ أَعْجَـازاً وَنَاءَ بِكَلْكَــلِ

ألاَ أَيُّهَا اللَّيْلُ الطَّوِيْلُ ألاَ انْجَلِــي

بِصُبْحٍ وَمَا الإصْبَاحُ منِكَ بِأَمْثَــلِ

فَيَــا لَكَ مَنْ لَيْلٍ كَأنَّ نُجُومَـهُ

بِـأَمْرَاسِ كَتَّانٍ إِلَى صُمِّ جَنْــدَلِ

وقِـرْبَةِ أَقْـوَامٍ جَعَلْتُ عِصَامَهَــا

عَلَى كَاهِـلٍ مِنِّي ذَلُوْلٍ مُرَحَّــلِ

وَوَادٍ كَجَـوْفِ العَيْرِ قَفْرٍ قَطَعْتُــهُ

بِـهِ الذِّئْبُ يَعْوِي كَالخَلِيْعِ المُعَيَّــلِ

فَقُلْـتُ لَهُ لَمَّا عَوَى : إِنَّ شَأْنَنَــا

قَلِيْلُ الغِنَى إِنْ كُنْتَ لَمَّا تَمَــوَّلِ

كِــلاَنَا إِذَا مَا نَالَ شَيْئَـاً أَفَاتَـهُ

ومَنْ يَحْتَرِثْ حَرْثِي وحَرْثَكَ يَهْـزَلِ

وَقَـدْ أغْتَدِي والطَّيْرُ فِي وُكُنَاتِهَـا

بِمُنْجَـرِدٍ قَيْـدِ الأَوَابِدِ هَيْكَــلِ

مِكَـرٍّ مِفَـرٍّ مُقْبِلٍ مُدْبِـرٍ مَعــاً

كَجُلْمُوْدِ صَخْرٍ حَطَّهُ السَّيْلُ مِنْ عَلِ

كَمَيْتٍ يَزِلُّ اللَّبْـدُ عَنْ حَالِ مَتْنِـهِ

كَمَا زَلَّـتِ الصَّفْـوَاءُ بِالمُتَنَـزَّلِ

عَلَى الذَّبْلِ جَيَّاشٍ كأنَّ اهْتِـزَامَهُ

إِذَا جَاشَ فِيْهِ حَمْيُهُ غَلْيُ مِرْجَـلِ

مَسْحٍ إِذَا مَا السَّابِحَاتُ عَلَى الوَنَى

أَثَرْنَ الغُبَـارَ بِالكَـدِيْدِ المُرَكَّـلِ

يُزِلُّ الغُـلاَمُ الخِفَّ عَنْ صَهَـوَاتِهِ

وَيُلْوِي بِأَثْوَابِ العَنِيْـفِ المُثَقَّـلِ

دَرِيْرٍ كَخُـذْرُوفِ الوَلِيْـدِ أمَرَّهُ

تَتَابُعُ كَفَّيْـهِ بِخَيْـطٍ مُوَصَّـلِ

لَهُ أيْطَـلا ظَبْـيٍ وَسَاقَا نَعَـامَةٍ

وإِرْخَاءُ سَرْحَانٍ وَتَقْرِيْبُ تَتْفُـلِ

ضَلِيْعٍ إِذَا اسْتَـدْبَرْتَهُ سَدَّ فَرْجَـهُ

بِضَافٍ فُوَيْقَ الأَرْضِ لَيْسَ بِأَعْزَلِ

كَأَنَّ عَلَى المَتْنَيْنِ مِنْهُ إِذَا انْتَحَـى

مَدَاكَ عَرُوسٍ أَوْ صَلايَةَ حَنْظَـلِ

كَأَنَّ دِمَاءَ الهَـادِيَاتِ بِنَحْـرِهِ

عُصَارَةُ حِنَّاءٍ بِشَيْـبٍ مُرَجَّـلِ

فَعَـنَّ لَنَا سِـرْبٌ كَأَنَّ نِعَاجَـهُ

عَـذَارَى دَوَارٍ فِي مُلاءٍ مُذَبَّـلِ

فَأَدْبَرْنَ كَالجِزْعِ المُفَصَّـلِ بَيْنَـهُ

بِجِيْدٍ مُعَمٍّ فِي العَشِيْرَةِ مُخْـوَلِ

فَأَلْحَقَنَـا بِالهَـادِيَاتِ ودُوْنَـهُ

جَوَاحِـرُهَا فِي صَرَّةٍ لَمْ تُزَيَّـلِ

فَعَـادَى عِدَاءً بَيْنَ ثَوْرٍ ونَعْجَـةٍ

دِرَاكاً وَلَمْ يَنْضَحْ بِمَاءٍ فَيُغْسَـلِ

فَظَلَّ طُهَاةُ اللَّحْمِ مِن بَيْنِ مُنْضِجٍ

صَفِيـفَ شِوَاءٍ أَوْ قَدِيْرٍ مُعَجَّـلِ

ورُحْنَا يَكَادُ الطَّرْفُ يَقْصُرُ دُوْنَـهُ

مَتَى تَـرَقَّ العَيْـنُ فِيْهِ تَسَفَّـلِ

فَبَـاتَ عَلَيْـهِ سَرْجُهُ ولِجَامُـهُ

وَبَاتَ بِعَيْنِـي قَائِماً غَيْرَ مُرْسَـلِ

أصَاحِ تَرَى بَرْقاً أُرِيْكَ وَمِيْضَـهُ

كَلَمْـعِ اليَدَيْنِ فِي حَبِيٍّ مُكَلَّـلِ

يُضِيءُ سَنَاهُ أَوْ مَصَابِيْحُ رَاهِـبٍ

أَمَالَ السَّلِيْـطَ بِالذُّبَالِ المُفَتَّـلِ

قَعَدْتُ لَهُ وصُحْبَتِي بَيْنَ ضَـارِجٍ

وبَيْنَ العـُذَيْبِ بُعْدَمَا مُتَأَمَّـلِ

عَلَى قَطَنٍ بِالشَّيْمِ أَيْمَنُ صَوْبِـهِ

وَأَيْسَـرُهُ عَلَى السِّتَارِ فَيَذْبُـلِ

فَأَضْحَى يَسُحُّ المَاءَ حَوْلَ كُتَيْفَةٍ

يَكُبُّ عَلَى الأذْقَانِ دَوْحَ الكَنَهْبَلِ

ومَـرَّ عَلَى القَنَـانِ مِنْ نَفَيَانِـهِ

فَأَنْزَلَ مِنْهُ العُصْمَ مِنْ كُلِّ مَنْـزِلِ

وتَيْمَاءَ لَمْ يَتْرُكْ بِهَا جِذْعَ نَخْلَـةٍ

وَلاَ أُطُمـاً إِلاَّ مَشِيْداً بِجِنْـدَلِ

كَأَنَّ ثَبِيْـراً فِي عَرَانِيْـنِ وَبْلِـهِ

كَبِيْـرُ أُنَاسٍ فِي بِجَـادٍ مُزَمَّـلِ

كَأَنَّ ذُرَى رَأْسِ المُجَيْمِرِ غُـدْوَةً

مِنَ السَّيْلِ وَالأَغثَاءِ فَلْكَةُ مِغْـزَلِ

وأَلْقَى بِصَحْـرَاءِ الغَبيْطِ بَعَاعَـهُ

نُزُوْلَ اليَمَانِي ذِي العِيَابِ المُحَمَّلِ

كَأَنَّ مَكَـاكِيَّ الجِـوَاءِ غُدَّبَـةً

صُبِحْنَ سُلافاً مِنْ رَحيقٍ مُفَلْفَـلِ

كَأَنَّ السِّبَـاعَ فِيْهِ غَرْقَى عَشِيَّـةً

بِأَرْجَائِهِ القُصْوَى أَنَابِيْشُ عُنْصُـلِ

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:50  توسط محسن . آ  | 

الترابُ في الكأس

الترابُ في الكأس
على مدار سنوات الكتابة، ظل الشاعر علي الجندي (جندياً) يُلزم الحياةَ بالشعر والشعرَ باضطرابات الحب وفيضانات الأرض. كان يقسو على قصيدته، عندما يزجها بلهب كان يغلي تحت جلده، دون رفق أو تقليص لدور الدراما في بناء شكل الشعر وذاته العميقة التي عادة ما تغص بحشرات الاضطهاد وبسياط جلادين الحب والضوء. وبقساوسة لتسفيه العمر وجعله محمية عسكرية، سواء في خدمة الإيديولوجيات التي تورط في بعضها علي الجندي يوماً ما، أو في خدمة ديانات لم تؤثر فيه.

كان علي الجندي شاعر يصف  نفسه في حرب النساء والرغيف والحرية والكأس.

لم يترك مسافة فاصلة ما بين الخبز والكأس. ما بين المرأة والثورة، كان يتشردُ وحيداُ بين الكلمات بوعي خاص منه، عادة ما لا ينكسر استمرارهُ حتى لو ثقل الخمر بالرأس. فعلي  الجندي حاول التبصير لدولة الشعر بالتزام قوالب الجوهر، تلك التي أراد أن يؤسس الإبداع عليها مقومات وجوده ضمن فكي الكلاسيكية المُنضبطة والحداثة الخجولة.

صحيح إن السياسة  أكلت من شعره القدم والأجنحة، فأثقلته بوحلها وظلامها وأمراضها إلى درجة منعه من الطيران بعيداً عن منازل الأسلاف، ولكنها أيضاً تركته رهينةً للمخيلة القديمة، دون الدخول في غرام الحداثة من أبوابها الواسعة.

علي الجندي وعبر صداقتي المتقطعة معه طوال عشرين عاماً، كان مشغولاً بتحميل القصائد أثقال أحزان العامة وجثامين أحلام الأحياء والأموات على حد سواء،واللعب الدائم بتسفيه المقدسات المزيفة المختلقة.

كان يقاوم فكرة أن يكون شاعراً فئوياً أو من جنس الزوايا الضيقة. فقد عمل طوال سنوات الكتابة على توسيع رقعته الشعرية إلى الأبعد وإلى الأخصب وإلى الأفضل الفاتن، لكن خياله طالما خانه. أو لم يسعفه بتحديث لغته التي نامت على الضيم والقهر وتهديد العالم بالرحيل أو الاستقالة من الحياة، حتى بقي علي تارة في حدود الصراخ المؤلم، وتارة ضحية فئران السياسة التي كانت تأتي على لغته، لتقرض وتبتلع وتجتر دون حدوث مقاومة تمنع ذلك التدهور، إنقاذاً للشعرية التي طالما ناضل من أجلها علي الجندي.

كان علي  منهكاً بالكحولية النفسية، أكثر مما شرب من الريان الذي كثيراً ما سقى به  النص الشعري، وجعل منه أشبه بمزرعة كروم تتدلى العناقيدُ فيها على امتداد النظر الملتهب بخيال السكارى وهي لم تزل بعد على متون العرائش.

علي الجندي شاعر عاش خصب الحياةَ وصخبها باخرة عَرق متلاطمة الأمواج أذواقاً وملذات ومفاسد وقصائد تفوح بالغياب والهجران والبكاء والتربص والرومانسية الكثيفة الأرداف والأثداء والشفاه والتخوت المحطمة.

كان علي أرشيف مدن.

وكان علي أرشيف غناء داخلي سحيق.

وكان علي بهلوان لغة قدح ومناكفة وصد وشتائم بلاغية.

وكان علي بقلب أشبه بمحطة على أتوستراد العابرين. أبيض. وفيه كراسيّ لا يجلسُ عليها غير رواد التاريخ والخلاقين.

كان علي صخرة ((سلمونية)) وثمرة شامية مخضرمة لم يلتقطها لا بستاني ولا حزبي ولا صعلوك ولا بائعة هوى أو منتجة سأم. وحدهُ كان عليٌ يخرجُ من نفسه ولا يدخل لسواها في أقسى الظروف والحالات. طقوسهُ أن يكون منزلاً دون سقف. وجسداً بلا حدود. ليس لأنه غرفة مغلقة. ليس كونه تابوتاً، إنما لأنه كان عصياً على الإقامة الضيقة، مقاوماً لبهلوانيات السيرك واللعب على سلالم البورصة. وقوياً لا تتحكم بجسده الرياح.

كان بارومتر نفسه، يقيسها على المزاج الذي يسكنه، ويستدرجها إلى حيث تلقي الأرض رحلها في بوتقة الزمان.

لقد مضت جندية علي ملزمة بالشعر النادب. بقصائد يتكاثر فيها الجراد والطاعون والسكاكين والمدافن والعربات التي لم يبق منها سوى العظام المتكسرة على طريق الحرير أو على درب التبانة أو ما بين السلمية واللاذقية.

كان علي الجندي صديقاً حميماً للعراق بنهريه وترابه وشعاعه وبكل النصوص التي كانت تخرجُ من تحت جلده. كان يبكينا كعراقيين في الوطن الأم أو في المنفى. ربما لأننا وجدنا فيه الوزير المداوي  لآلامنا في الشام وفي بيته الشعري الواسع الموصول ما بين دمه الأبيض وبين منازل الحمام الزاجل.

يا علي.. أنت الآن  كما كنت قبل الآن.. ترّن ضحكاً وتهكماً وسعيراً في فم القصيدة. في البار الكوني. في مقاهي الأرواح وهي تطاير على البسكليتات إلى فوق وفوق وفوق.

يا علي.. أيها الجندي: لقد قاتلت على الأرض طويلاً، حتى بلغ الترابُ الكأسَ. فخذ قيلولتك

السماوية الآن، ولا تكن متهوراً ما بين سطور النساء والكؤوس ومطابع الحنين. كما فعلت ذلك على الأرض

هي إجازة.. وستنتهي. أو تقفل أبوابها مثل مقاهي (الايتوال واللاتيرنا والشرفة) وبقية أماكن اللذة التي اجتاحها ذئابُ العدم، فهربت بنا قلوبنا نحو الحرية الفائضة عند الله، بعدما أصبحت الأرضُ مستوطنات هلاك وأقفال وسيوف ودم وديناميت.

ستكتب يا علي مستمراً في البرزخ الشعري.

ستستمر يا علي شاعراً لتقضي بسكرتك الكبرى على الخيال الفاسد للقبر.

وسوف نستمع لما سيأتينا منك بعد انتشارك الرومانسي  في الرحم الطيني.

 

أسعد الجبوري

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:47  توسط محسن . آ  | 

«الإنســـان هـــو مـــا يُخفـــي»


«الإنســـان هـــو مـــا يُخفـــي»

«تجربة توفيق صايغ الشعريّة»

يقول أندريه مالرو: «في الموضوع الأساسي، الإنسان هو ما يُخفي». اقتفى الأديب العراقي سامي مهدي آثار توفيق صايغ (عن دار رياض الريّس) كلمة كلمة وحرفاً حرفاً في تحقيقٍ أشدّ صرامةً من فحص المختبرات وأكثر تحرّياً وتشريحاً من التحقيق البوليسي. أصاب في تشخيص افتعالات الشاعر وأخطائه التعبيريّة، وأصاب في لوم أصدقاء صايغ (ولا سيما جبرا إبراهيم جبرا وسلمى الخضراء الجيوسي) لعدم تنبيههم إيّاه إلى بشاعة تلك الافتعالات، وربّما أصاب في ترجيح تأثّر صايغ بالشعراء الأنكلوسكسونيين الذين سمّاهم مهدي وقارن بين بعض أبياتهم وبعض أبيات صايغ في جهد يستحق التقدير. لكن القارئ ينتهي من مطالعة الكتاب على ظمأ: ما دام صايغ كان يستطيع، باعتراف مهدي، أن يستغني عن افتعالاته بدليل أنه في بعض قصائده (كـ«موعظة على الجبل») يبلغ مدىً ممتازاً من الشفافية والبساطة، فلماذا تُراه أوقع نفسه في جبّ التصنّع والوعورة؟ لماذا يُنفّر قارئه عمداً؟ لماذا يشوّه تعبيره وهو قادر على تكريره؟ باختصار: ما الذي يختبئ خلف هذا التنكّر؟ أليس هو، والحالة هذه، أشبه شيء بالانتحار؟ وهل يكفي تبريراً أو تفسيراً القول بأنّه مجرّد ممارسة مازوشيّة؟ وافتراضاً هي هكذا، لماذا؟ إن اختزالاً موحياً كقول سعيد عقل في مقدمته لـ«ثلاثون قصيدة» إن توفيق صايغ «لم يسلسل حياته. لقد اقتحمها اقتحاماً. ومن هنا انه آثرها عنيفة لا جميلة». ـــــ مثل هذا الوصف السبّاق ألا يستوقف ويدعو إلى التمحيص؟ أليس العنف، وهو لا شك محرّك من محرّكات الحذلقة والإيلام عند صايغ، أليس العنف والتعنيف والاستهزاء والعبث والصدم وتكسير التناغم وتهشيم السلاسة وتجنُّب الحلاوة وتحاشي الطلاوة وتعمُّد وحشيّ الكلام أحياناً ومتاهات التركيب، أليست كلّ هذه وغيرها أقنعة على وجه مأساة؟ الأرجح أن ما يبدو ضعفاً وفشلاً، هنا، هو اختيار حرّ، والأرجح كذلك أن وراء هذا الاختيار أكثر من مجرد نزوة مزاجيّة أو رغبة مجانيّة في الإزعاج. نحن لا نملك الجواب في هذا الشأن ولا نملك حتّى فكرة عامة نقترحها، ولا نريد إلاّ أن نسجّل ما تمليه علينا معرفتنا بالشاعر ومعايشتنا لبعض تجربته.
يجلو كتاب سامي مهدي العديد من مكامن اللغز في شخصية توفيق صايغ وأدبه، لكنه يقف عند ظاهرة الافتعال ويوغل في تفاصيل تعداد أمثلتها وكأنها هي جواب نفسها، ولم يذهب بعيداً وراء الستار.
وهذه خسارة. فكاتب بقدرة سامي مهدي وثقافته وجَلَده كان يمكن، لو أعطى الجانب النفسي الأعمق اهتماماً أكبر، أن يتوصّل إلى نتائج بليغة. إن شخصيّةً بفرادةِ توفيق صايغ وتعقيداته تستحق النظر أبعد وتستحق أن نصبر على أشواكها وأخطائها لنتلمّس عبرها ما يتجاوزها إلى مرحلتها التاريخية وإلى محيطها قريبه وبعيده وإلى دوافع هذه اللغة المعذَّبة والمعذِّبة التي شهد بها صاحبها شهادة أشبه بصلب الذات.
إن ما يبدو ذاتيّاً صرفاً قد يكون كذلك لدى كثيرين، لكنّه لدى البعض دلالة على زمنٍ وعلى أزمة جماعيّة. حتى الجرح المحض ذاتي لا يظلّ ذاتيّاً محضاً في نتاج كاتب ممزَّق كتوفيق صايغ. ليس صحيحاً ولا مفيداً الاقتصار في النقد على حدود الأثر الأدبي دون الأخذ بحقائق شخصيّة الكاتب وتجاربه. النقد نوعٌ من الاكتشاف الشامل والاكتشاف الشامل يحتاج إلى جوسٍ شامل من أجل معرفة شاملة تمضي أبعد من الاجتهاد «الموضوعي» البارد والمحاسبة التقنية. والاجتهاد الموضوعي الحقّ يأخذ بحسبانه جميع المعطيات ويلحُّ بنحو خاص على اختراق الظواهر المباشرة. ولا ريب أن شاعراً ودارساً كسامي مهدي يدرك أن النقد، عندما ينجز مهمة كهذه، يرقى إلى مستوى الإبداع وقد يفوق الأثر الذي يتناوله.

 

أنسي الحاج

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:40  توسط محسن . آ  | 

حارس السجن وحارس البستان


كأنهما توأمان، أرابيسك الفن الإسلامي، وبحور الشعر العربي. الفن الإسلامي، قفز كما يقول القائل فوق الجغرافيا، وأخفى في جيبه أسماء البلدان، وتوطن في كل الأماكن من دون أساس عرقي أو قومي، وأصبح اسمه في فارس وتركيا وغيرها الفن الإسلامي وهو اسمه ذاته في مصر والشام وفي سواهما، على خلاف ما كان في فترات ما قبل الإسلام، وفترات ما سيكون بعده. والشعر العربي قفز وأخفى وتوطن في كل الأماكن من دون أساس عرقي أو قومي، وأصبح اسمه في العراق أو في الحجاز الشعر العربي، وهو اسمه ذاته في مصر وفي لبنان، على خلاف ما كان في فترة ما قبل استتباب البحور العربية، وعلى خلاف ما سيكون في فترة ما بعد ارتجاجها والاعتراض على سلطتها. تلك الفترة يسميها البعض فترة قصيدة النثر، حيث تعود معها سليقة التمييز، شعر مصري وشعر لبناني وشعر يمني...

كأنهما توأمان، أرابيسك الفن الإسلامي، وبحور الشعر العربي. الفن الإسلامي احتفل بالإيقاع. وجعل الانتظام والتكرار آيته الكبرى، والشعر العربي احتفل بالايقاع: والآية هي الآية، الفن الاسلامي بزخارفه الهندسية لا يطلب من الناظر اليه، من زائره، انجاز أي فعل، حتى الصلاة، لا تحثه الزخارف عليها، إنها تتطلب من ذلك الزائر محض التوقف من أجل الانطواء على نفسه، من اجل أن يصبح فرداً واحداً أحداً ضمن ملكوت يتسع لأفراد آحاد لا نهاية لعددهم. الزخارف الهندسية أشكال، الأصيل منها لا يقود الإنسان خارج ذاته، لا يقوده إلى عوالم أخرى، يكفي أن يقوده إلى نفسه. الزخارف لا تتحمل مسؤولية توجيه الاشارات والرسائل الايمانية، وإذا وجدت الاشارات، فهي في المرتبة الأدنى، أما المرتبة الأعلى فلإشاعة الرضا والحب والمتعة بما فيها المتعة الحسية. على الأخص المتعة الحسية، والشعر العربي بزخارفه الوزنية، لا يطلب من الساعي خلفه إنجاز أي فعل، حتى الشرح والتفسير لا تحثه الأوزان عليهما، انها تتطلب من ذلك القارئ محض التوقف من أجل الانطواء على النفس، من اجل أن يصبح فرداً واحداً أحداً... إلى آخر العبارة حيث المرتبة الأعلى لإشاعة الرضا والحب والمتعة الحسية، والغضب والثورة والتمرد والوحشية، أيها أو كلها سيأتي في إطار الرضا والقبول.

انهما توأمان، الفن الإسلامي والشعر العربي. كلاهما فن يكتسب قيمة كبرى وجاذبية كونية لأنه قد تحرر من عوارض الوقت وعوارض المحل وعوارض اللغة. تكرار الارابيسك هو تكرار الشعر، هو الايقونة التي تجعل ما هو صلب يذوب في الهواء، تكرار الارابيسك، ومثله تكرار الشعر يمسك بزنبرك الايقاع ويديره نحو الجهة الأصفى أو نحو الجهة الأصعب، نحو المتنبي وشوقي وسعيد عقل ومسجد السلطان حسن، أو نحو أبي العلاء وأبي تمام ومسجد السلطان أحمد.

في القاهرة فاجأني الشاعر بهاء جاهين البدين كأبيه، النقي كأبيه، الحالم أيضا كأبيه، والشاعر على غرار نفسه فقط، فاجأني بآراء أراد فيها أن ينصف إيقاع قصيدة النثر، فوضعها تحت المقصلة، تحت مظلة الشعر الموزون، لأنه دخل من باب ظن أنه باب الوزن، ولم ينتبه إلى حقيقة أنه باب الفراغ. اختار بهاء ثلاثة اسطر من قصيدة نثر انتقاها، وعلى سندان الوزن وبمطرقته قام بتقطيعها، وكتابة تفعيلاتها، فعلن ومستفعلن وفاعلن وفعولن... ولأن سطورها الثلاثة قبلت التقطيع، أوهمنا بهاء وأوهم نفسه قبلنا، أنها مسكونة بالإيقاع، انها مسحورة، وهو يعلم أن كل الكلام، كل الكتابة، قابل للتقطيع، قابل لفعلن وفعولن ومستفعلن، حتى مقالات الصحف، وبيانات التأبين والتهاني. الوزن لا يأتي من قابلية الخضوع للتقطيع، الوزن يأتي من الانتظام والتكرار، وهذه بدهية دارجة، والاثنان، الانتظام والتكرار، ليسا عيباً، أحدهما أو كلاهما قد يكون من مداميك الفنون، ومن عناصرها الأولى، فالفن تكرار في شكل ما، تكرار يدفع إلى الطرف الآخر، إلى المغايرة.

التكرار هو العمى المبصر، لأن الإبصار الكامل مثل العمى الكامل، عتلة تعمل ضد الفن. إيقاع الارابيسك الإسلامي مثل إيقاع قائم على العمى المبصر، انه بقدر احساسنا يتجلى كأنه ليس له أحياناً معنى غير ما هو عليه، أما البحث العسير عن إيقاع قصيدة النثر تحت مظلة الوزن بهدف تبريرها، بهدف إدخالها وإخراجها من والى المنطقة المضمونة الآمنة في منطقة الشعر الموزون. فهو فضلاً عن أنه بحث ذكوري ينظر إلى المرأة كمخلوق أقل فيلجأ إلى احتوائها، هو أيضاً مطلب خاسر لشذوذه واستهتاره. انه هيمنة تكمن في جوهرها استهانة أشد قسوة من عداء حجازي لقصيدة النثر. ثم إن هذا البحث في النهاية مطلب سابق لأوانه، إذ إن قصيدة النثر، على رغم انتشارها وكثرة تداولها وشبهة سيادتها وانتصارها، لم تستطع بعد أن تتعرف على نفسها، فكل معارفها سرعان ما تتشظى، سرعان ما تفجرها مياه جديدة ورياح نشطة، سرعان ما تصبح - أعني معارفها - حبات حصى صغيرة تتطاير، بعضها يعلق بالحلق ويسده، بعضها يدخل العين ويغمضها، ويصبح الحل في الخلاص من الحصى. قد تكون هذه المعرفة الضائعة واحدة من ميزات قصيدة النثر وامتيازاتها، لكنها وباللسان الطويل لم تتعرف بعد الى نفسها.

في كل أشكال الكتابة الأخرى، القصة والرواية والمسرح والمقالة والبحث، يمكن الكاتب أن يستعين بمصحح لغوي، بل غالباً ما يفعل، في ما عدا الشعر أيام كان موزوناً، لأن الكلمات فيه ليست محض معان، إنها معان وأصوات، والمصحح غالباً لا يضع أذنه على فم اللغة، إنه يضبط معناها، إنه ماكيير وليس عاشقاً.

ولم يكن هناك شخص سوى الشاعر يستطيع تصحيح قصيدته والانتباه إلى رفرفة جناحيها، الصوت والمعنى، القلب والقالب. المصحح غالباً ما تحكمه أدوات محددة لا تسمح له بالشتات، غالباً ما تحكمه طريقة واحدة لا تسمح له بالتأويلات والاحتمالات الأخرى. كأنه في علاقة بنصوصه التي يضبطها ذكر الخرتيت، ذكر وحيد القرن. كان الشاعر وحده ودون غيره ممن يكتبون هو حارس اللغة، الجدير بأن يخرج عليها، ويطعن في أخلاقها، ما دام يعرفها، وما دام لا يحلم إلا بها، وما دامت اللغة وطنه قبل كل أرض وكل سماء. كان الشاعر بالضبط هو الطاغية مثلما هو الحامية، هو الغالب مثلما هو الراهب، اللص مثلما الحارس. لكنّ الشاعر التالي، شاعر قصيدة النثر، وبخاصة في بعض أطوارها الأخيرة، تخلى عن هيامه باللغة، واعتبر ذلك الهيام آفة عصور خوال، ما أدى إلى ضمور خلايا الصوت في الكلمات إلى ضمور خلايا أخرى في الظن والخيال، إلى ورم في خلايا المعنى. وأصبح الشعر مثله مثل كل أنواع الكتابة الأخرى، يمكنك أن تستعين عليه بمصحح لغوي. فاللغة هنا استخدامية، أدائية، بعدما كانت فاتحة الوجود وعصية. اختفى إذاً الشاعر حارس اللغة، أعني حارس البستان، واستقام المصحح حارس اللغة، أعني حارس السجن الذي لا يعرف الهذيان، فيما القصيدة هذيان، لا يعرف وحده الكتابة المتماسكة التي لا شقوق فيها، والتي ينفجر تأثيرها منها كلها لا من أجزائها، والتي سردها ووصفها، واستطرادها يحدث من دون غايات زمنية، فيما القصيدة كل ذلك.

كان المصحح يخاف من شعراء قصيدة النثر الأوائل، لأنهم متناقضون مؤمنون وكفار في آن واحد، خرجوا من الوزن كفراً، ودخلوا في اللغة إيماناً. هجروا المعبد لأنه مسقوف وأقاموا صلواتهم في الخلاء. جعلوا حاجتهم إلى الحرية تفوق كل حاجة وعشقهم للغة يفوق كل عشق. تعلموا أن الشاعر يأتي قبل القارئ ولأن العالم المقصود هو من صنعه، والشاعر أعلم به وبأدواته، ولا يستطيع الشاعر أن يركن ويرتاح إلى الجاهز منها، تكفيه مؤونة الهدم والبحث والخلق. شعراء قصيدة النثر الأوائل فضلوا الولاء للغة وكفروا بشروط الاتصال بها ومعانقتها، كفروا بشروط الوزن ولم يتخلوا عن العمل كبستانيين، غرسوا في أشجارها ثمارهم جراثيم فتكت بالأجسام الشعرية الهزيلة، وزادت حصانة الأجسام الشعرية الأصيلة.

مصحح اللغة ما زال يذكر هؤلاء، وكيف مروا أمامه مثل البارود الأصفر المشتعل، تسأله عن أسمائهم فيتلجلج: أنسي الحاج وتوفيق صايغ وشوقي أبو شقرا والماغوط وأدونيس وأسماء قليلين آخرين من أجيال تالية. وحول المصحح، وحول الشعراء الجدد الذين فوضوه بالتصحيح كثرت المزاعم، ومنها مزاعم قصيدة النثر. إنها تلاعب أبدي، إنها صدفة وفوضى وصمت وإرهاق ومشاركة وغياب وتشتيت وكناية ومزج، إنها ضد التأويل، إنها قراءة مغلوطة، إنها دال ومفارقة ساخرة وفصام ورغبة استحالة تحديد. كثرت المزاعم، وعلى الرغم منها كانت قصيدة النثر الأخيرة تفصح اكثر مما ينبغي. تقول ما يقال اكثر مما ينبغي، وإذا كانت الفجوة بين ثقافة قصيدة الوزن وثقافة قارئها تستقر حول أنها قصيدة جذور وتأويل ولغة وبراعة وميتافيزيقا وهوس، تستقر حول أنها لا تقول هكذا صراحة، ربما ترغب في ألا تقول، فإن الفجوة بين ثقافة قصيدة النثر وثقافة قارئها تشذ عن المألوف. فالقصيدة تطمح أن تقول ما يمكن أن يقوله القارئ، تطمح في ثلاثة أصول (الشاعر والقارئ والقصيدة)، وفي صورة واحدة لكل هؤلاء على اعتبار أن المطابقة الكاملة لا تختلف عن الانفصال الكامل. ومع ذلك، فإن قصيدة النثر التي بكت كثيراً على الاتصال الضائع بسبب شعر الحياة الذي سبقها، أصبحت تعاني من الاتصال الأكثر ضياعاً بسببها، وتصر على عدم الاعتراف بأن الشعر لا يشبه الغبار، وانه اصطفائي وليس عمومياً، منبوذ وليس حاكماً، ملعون وليس لاعناً، فرد وليس جماعات. وها هو ذا بهاء جاهين، يقود عربته التي تشبه عربة إطفاء لا تميز بين حرائق الروح وحرائق الشمعدانات. اختار بهاء قصيدة جميلة ثم أجلسها على المقعد الخاطئ الذي اعتاده زواره واعتاد هو أن يستضيف الشعر عليه. ليت بهاء يستطيع أن ينظر في عيني أنسي الحاج، ليرى الدهشة التي هي حليفة نفسها وحليفتنا، التي هي مصير نفسها ومصيرنا، التي هي قصيدة يكتبها الشعراء المرضى، ولا يكتبها هؤلاء الأصحاء، التي هي ما ننتظره في قصائد قادمة، ومن شعراء قادمين، قصائد نثر تنسينا المعارك التي بلا حصاد، تنسينا اللغو الفارغ، تنسينا صيد المريدين والأعوان والأعداء وترويضهم وتدريبهم على حضور العشاء الأخير، مع العلم أن بهاء جاهين لا يشبه المسيح أبداً، وأيضاً لا يشبه سعيد مهران. الخوف أن يذهب بهاء إلى أنسي، فيجده نائماً ورأسه على حضن الأمير ميشكين وقدماه في حضن اللغة ذاتها، الخوف أن ينصرف بها قبل أن يصحو أنسي.

 

عبد المنعم رمضان / شاعر من مصر

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:36  توسط محسن . آ  | 

مطالب قدیمی‌تر